راه آنجا آغاز میشود که تو تمام میشوی!
مرحوم صفایی حائری:
محمد، پسر اول من مىخواست به دنيا بيايد و اين تجربهى اول ما بود.
نصف شب كه درد به سراغ مادرش آمد با داروهايى كه مىشناختم و با گل گاوزبان و تخم شويد كارسازى نمودم ولى درد زايمان بود و شتاب مىگرفت…
هنوز ساعاتى تا اذان صبح مانده بود مادرم با چند نفر از بستگان به پذيرايى مادر محمد مشغول شدند و مرا از اطاق تبعيد كرد. من از دور فريادها و نالهها را مىشنيدم و زمان بر من كُند مىگذشت
حدود طلوع آفتاب، فريادها ونالهها زيادتر مىشد اما از ولادت، خبرى نبود.
مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم ولى او سرخوش، پرسيدم آيا مشكلى هست؟ جواب داد، كارِ زايمان، طبيعى است، گفتم پس چه وقت فارغ مىشود؟ همه ناله كى كار تمام مىشود؟
مادرم خنديد و گفت: تا ناى ناليدن دارد و توان فرياد كشيدن دارد، نمىزايد. آنجا كه درد توانش را گرفت، آن وقت فارغ مىشود…
مدتى گذشت. از ناى افتاد. صداى گريهى محمد بلند شد.
واين حرف و اين درس را فهميدم كه تا ناى ناليدن دارى و تا آنجا كه توان دارى ولادتى نيست، راه آنجا آغاز مىشود كه تو به پايان مىرسى.
#عین_صاد
