#روز_معلم_گرامی_باد
دو تا شلوار توی خشکشویی
شبی کردند باهم گفتوگویی
یکی از آن دو خیلی شیکتر بود
کمی از آن یکی باریکتر بود
دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگهاش خط اتو داشت
شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود
یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتادهتر بود
تمیز و شسته اما بیاتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود
به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت میشد او را گفت شلوار
گذشت روزها بیارزشش کرد
تلاش و کارو زحمت نخ کشش کرد
پس از یک شست وشو با خوب رویی
نشسته گوشهای از خشکشویی
به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانهها را داد بالا
کنار او نشست و با تکبر
به او میگفت از روی تمسخر
که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنسهای شیک بودم
مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه
همیشه توی جایی لوکس بودم
کنار جنسهایی لوکس بودم
کنار کفشهای چرم اعلا
و کت هایی به قیمتهای بالا
پس از یک دورهٔ چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری
تراولهایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد
چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بیدرد رفتیم
همیشه روی مخمل مینشستم
درون جمع اول مینشستم
به یک چشمک برایم شد مهیا
گرانقیمت ترین ماشین دنیا
خوراکم بود چک پول و تراول
تراولهای رنگارنگ و خوشگل
درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم
درون ناز و نعمت خواب بودیم
همه در خدمت ارباب بودیم
تو اما ظاهرا شلوار کاری
که روی زانونت وصله داری
دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد
به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا
منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر
مرا یک مرد دینداری خریده
شبی از جمعه بازاری خریده
نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز
نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم
نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم
خدا را شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت
همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود
به خوشرویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من
نه در عمرش گناه و معصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد
معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسانهای والا
معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است
اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها از نو بدوزند
اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نپوشم!
@shamimemalakut
نزدیکترین حالت به کفر
▪️روایتی را زراره از امام باقر (علیه السلام) نقل می کند: «إِنَّ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ وَ زَلَّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا»؛
▪️نزدیکترین حالتی که بنده به کفر دارد، این است که شخص نسبت به شخص دیگری با این که رابطۀ اخوت اسلامی دارد، در این رابطه، عیب های او را شمارش یا نگه داری کند برای اینکه روزی دماغ او را به خاک بمالد.
📚 الکافی، ج2، ص355
#المراقبه
حاج آقا شیخ علی ثمری تعریف می کردند:
برای افطار یه طلبه ای که تو بازار زندگی میکرد مارو دعوت کرده بود خونهش ..!
دم اذان داشتم میرفتم خونهش، دیدم این طلبه ای که مارو دعوت کرده کنار یه مغازه نشسته داره گریه می کنه!
صداش کردم .
گفتم فلانی اینجا چیکار میکنی؟ چرا گریه میکنی؟
گفت: من شمارو دعوت کردم افطار ،گفتم خوبه که سر سفره سبزی هم باشه اومدم مغازه سبزی بخرم، سبزی که خریدم به مغازه دار گفتم چقدر شد؟
گفت صد تومن. دست کردم تو جیبم دوتا صدی بود. یکیش نو بود. یکیش کهنه. صدی نو رو گذاشتم جیبم کهنه رو دادم به مغازه دار…
داشتم از مغازه میومدم بیرون یک لحظه به خودم گفتم داری کجا میری!؟
توی نو و کهنگی یه صدی هنوز گیری !
#درس_اخلاق
@ir_tavabin



