چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ، ولی به فکر پریدن بود !
.
حسین منزوی
|
|
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم . #کمال_انسانی انتخاب در تعارض هاست ! بمانی یا بروی ؟ بخوری یا نخوری ؟ بخوابی یا بخوانی ؟ بگویی یا نگویی ؟ می خواهی رشد کنی ، هر لحظه انتخاب کن و تصمیم درستی بگیر ! والسلام ، نامه تمام ! #زی_طلبگی خدا را شکر ، یک سنگر شیطان منهدم شده است ! سالها پیش یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، با اتفاق بدی مواجه شدم! یک روز شست خود را ببندید و یا از آن استفاده نکنید، تا بدانید چه می گویم. مطمئن هستم کلی خندیده اید! چون استیصال من را ندیده اید. حالا چون ماجرا از صبح شروع شده بود، وقتی صبح از خواب بیدار می شدم، اول شستم را معاینه می کردم، اگر شستم درد نمی کرد و از جایش در نمی رفت و انعطاف همیشگی را داشت، خوشحال می شدم و فکر می کردم امروز، خوشبخت ترین انسان دنیا هستم. آمار ظروف شکسته ام بالا رفته بود! سالها بود که شستم برای من بی صدا و بی توقع کار کرده بود، ولی همه چیز به اسم من تمام شده بود! من همه موفقیتهایم را مرهون شستم بودم و این درس بزرگی برای من بود، تا هرگز به موفقیتهایم ننازم! وقتی به منصوره زنگ زدم و گفتم، میام ببینمش، خیلی خوشحال شد و گفت که بیا خونه ی خواهرم. آخه مادر منصوره پیر بود و خود منصوره مشکل جسمی مادر زادی داشت و معلول بود. یک ربع موندم پشت در. داشتم نگران میشدم که فریاد گنگ و مبهم منصوره را شنیدم! خواهرش داشت اونو حمام می کرد و تا صدای زنگ شنیده بود، زود از حموم درش آورده بود. منصوره گفت: الان خودم میام. گفتم: نه نه! تو نمی تونی! گفت: الان میام! ده دقیقه کشید تا منصوره از 5 تا پله بالکن پایین بیاد و به حیاط برسه. کاش نمی رفتم! منصوره از بس خودشو روی شن و ماسهها کشیده بود، تموم لباسش و سر و روش خاکی شده بود! انگار ده ساله بود که حموم نرفته بود ! حالا منصوره از رنج معلولیت رها شده و پیش خداست. همه ی منصوره های درگذشته رو را شاد کنیم با فاتحه مع الصلوات ! |
|
| کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان |